مامانم رفته بود تولد یکی از اشناها.فقط من و داداش کوچیکم خونه بودیم.می خواستم یه سری وسایلو بزارم بالکن.رفتم داخلوسایلو گذاشتم.خواستم بیام بیرون.ک دیدم داداش کوچیکم طبق معمول تند درو بست
زدم به شیشه گفتم باز کن درو.میخندید
سعی کردم با ملاطفت بگمباز نکرداعصابم خورد شد داد زدم باز کن درو.گفت نکنم؟گفتم میام از وسط دو نصفت می کنم
گفت باید پاهامو بوس کنی تا باز کنمخنده عصبی کردم و گفتم فکر کردی من بیام بیرون زنده می مونی؟
گفت خواهش کن تا درو باز کنمگفتم خواهش می کنم درو باز کن
گفت اونطوری نه .با ملایمت بگومنم مسخره مانند گفتم خواهش می کنم درو باز کن
درو ک باز کرد.افتادم دنبالشگرفتمش.یکی من میزدم یکی اون.عین موش و گربه افتادیم به جون همهمینطور ک داشتیم کشتی می گرفتیمیهو دیدم دره بالکن بازه و از پایین دو نفر داشتن به ما نگاه می کردنانگار اومدن سینما.ابروم رفت
فوری رفتم کنارداداشم ک منو دید.اونم پایینو نگاه کرد اومد کنار میخنده میگه ابروت رفت
درو بستم و بعد به خدمتش رسیدم



درباره این سایت